تبليغاتX
اکرم و نسیم


چند اصطلاح مرسوم از سری اصطلاحات نمیدانم چه بنامم، عبارت اند از:

گوگولی - وینگولی - شنگول - جینگول - منگول.

1- گوگولی(گوگول - گوگولی مگولی). در مواقعی به کار می رود که مسما با نمک ناز یا زیبا .... باشد. مثلا: لپ خواهر زاده (مسما در اینجا خواهر زاده است ولی به طور کلی هر کسی را می تواند شامل گردد) را بکشی و بگی: "گوگولی" .

2- وینگولی. در مواقعی به کار می رود که شخص حظ و شعف خاصی ناشی از تعریف و تمجید و تحویل گرفتن احساس کند. اصطلاح بی ادبانه آن "خرکیف" می باشد. مثال: دکتر فلانی داشت ازم تعریف می کرد، وینگولی شده بودم.

۳-شنگول. زمانی که ناخود آگاه و بدون دلیل یه حس خوشحالی و عدم گنجایش در پوست به فرد دست می دهد. مثال: امروز خیلی شنگول ام.

۴- جینگول. کلمه ای است که بار محبتی و تعریف کنندانه دارد و کاربردهای بسیار دارد. مثلا در ابتدای ایمیل می نویسی: سلام جینگول!

۵- منگول(گیجگول). به فردی اطلاق می شود که در عالم هپروت سیر می کند و مثلا بعد از جمع کردن سفره نمکدان را داخل یخچال می گذارد به طوری که در زمان نیاز دوباره، تمامی سوراخ سمبه های آشپزخانه را زیر و رو می کند و در نهایت با دخالت شخص ثالث به شرط وجود و به شرط عدم منگولیت وی بدان دست می یابد.

پ.ن.۱ به لحاظ سنگین بودن مطلب در پست های اخیر نیاز به چنین پستی احساس می شد که خدای ناکرده ذهن خواننده به این سو ره نبرد که نویسندگان وبلاگ دچار تحول شده اند. ما بر همان سیاق قبلی باقی هستیم!!!!!

پ. ن. ۲ نویسندگان را در جهت استغنای فرهنگ لغاتی از این دسته یاری نمایید و چنانچه کاربرد جدیدی در نظر دارید پیشنهاد دهید!

نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 20:13 | لینک  | 

اگر در معرض کین و نفرت قرارگیری، اگر متهم گردی و طعمه دیگران شوی، از کسانی که تو را میشناسند، میتوانی انتظار دو نوع واکنش داشته باشی: برخی همرنگ جماعت میشوند، برخی دیگر محتاطانه وانمود میکنند که هیچ نمیدانند، هیچ نمیشنوند، به طوری که تو خواهی توانست به دیدن آنها و سخن گفتن با آنها ادامه دهی. این گروه دوم که رازدار و آداب دانند، دوستان تو هستند، دوستان به معنی مدرن کلمه.

برگرفته از: هویت، اثر میلان کوندرا
 
پ. ن. با تشکر از زیبارو 
نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 23:9 | لینک  | 

آورده اند که خواجه حسن مؤدب، جوانی از بزرگزادگان و ثروتمندان نیشابور به خدمت شیخ ابوسعید ابوالخیر درآمد، و شیخ اندک اندک روح او را می ورزید و می پروراند. خواجه حسن البته جوان هوشمند و خوش استعدادی بود، و بزودی در چشم و دل شیخ جا گشود. اما پس از مدّتی نگاه تیز شیخ دریافت که هنوز چیزی از آن خواجگی در باطن خواجه حسن باقی است. روزی شیخ او را می خواند و به او فرمان می دهد که به سوی دیگر شهر برود و مقداری امعاء و احشاء گوسفند بخرد، آن را در سبدی بگذارد، سبد را بر سر بنهد و از میانه بازار به خانقاه بازگردد.

خواجه حسن لاجرم فرمان شیخ را اطاعت می کند. در راه بازگشت خون و نجاسات آن امعاء و احشاء بر سر و روی او جاری می شود، و این بزرگزاده محتشم لاجرم با روی و جامه آلوده از میانه بازار می گذرد تا به خانقاه برسد. وقتی که شیخ او را می بیند، به او فرمان می دهد که با همین وضع به آن سوی دیگر شهر برود و شکمبه ها را در چشمه ای بشوید و بازگردد. خواجه حسن به ناچار با آن سر و وضع رقت انگیز نیمه دیگر شهر را هم می پیماید تا هر آن کس که او را بار نخست ندیده بود، این بار ببیند! وقتی که حسن دوباره به خانقاه بازمی گردد، دیگر چیزی از خواجگی او باقی نمانده است. شیخ که به فراست درمی یابد این ریاضت بر نفس جوان بسیار گران آمده و رنجی عظیم بر او نهاده است، به او می گوید اکنون تن و جامه بشوی، و دوباره به شهر بازگرد، و از مردم کوی و بازار بپرس که آیا شما ساعتی پیش مردی دیدید که سبد شکمبه بر سر از اینجا گذشته باشد؟

خواجه حسن اطاعت می کند. اما وقتی به شهر بازمی گردد و از مردم پرس و جو می کند، در می یابد که هیچ کس چنان فردی را ندیده است یا به یاد نمی آورد. خواجه حسن شگفت زده به نزد شیخ بازمی گردد، و ماجرا را بازمی گوید. در این هنگام شیخ خطاب به خواجه حسن می گوید: "ای حسن! آن تویی که خود را می بینی والّا هیچ کس را پروای دیدن تو نیست. آن نفس توست که تو را در چشم تو می آراید، او را قهر می باید کرد و بمالید مالیدنی که تا بنشکنی دست از وی بنداری. و چنان به حقش مشغول کنی که او را پروای خود و خلق نماند."

 در واقع سخن شیخ این بود که تو مرکز عالم خلقت نیستی. این تویی که مدام خود را برانداز می کنی، و در کانون عالم و آدم می پنداری، مردم اما به کاروبار خود سرگرم اند، و تو برای آنها آنقدرها که می پنداری اهمیت نداری. آن شب که صوفیان بر سر سفره آشی را که آشپز از آن شکمبه ها پخته بود، می خوردند، شیخ به طعن و مزاح خطاب به یاران گفت: "ای اصحابنا! بخورید که امشب خواجه وای حسن می خورید!" یعنی آشی می خورید که از خودبینی و رعونت خواجه حسن پخته شده است.         

                                                                          جهان دیدارها - گفتار چهارم

                                                                                          

نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 1:9 | لینک  | 

"خانه" به معنای دقیق فلسفی، "حریمی" است که دو ویژگی اصلی دارد:

اوّل آنکه، "خانه" حریمی است که تو در آن احساس امنیت و آرامش، و صداقت می کنی. خانه حریم "امن" است برای آنکه در محدوده آن خود را از تیررس آفات و مخاطرات، خصوصاً خطر "نگاه" و "داوری" دیگران، تا حدّ زیادی ایمن می یابی.  در حریم خانه "چشم" بیگانه یا نامحرم تو را نمی پاید، و بنابراین، لازم نیست از داوری دیگران بیمناک باشی. به همین دلیل خانه حریم آرامش هم هست. روح آدمی در سایه سار امنیت، آرامش می یابد.  اما بالاتر از آن، در حریم امنیت و آرامش خانه روح خجول یا پنهانکار ما ایمنی می یابد و نقشها و نقابهایش را تاحدّ زیادی فرومی ریزد، و به تو مجال می دهد که به آسودگی خودت باشی. "خانه" حریمی است که فرد می تواند تا حدّ زیادی خود را عاری از آرایه و پیرایه بنگرد، و همین ویژگی است که آن را حریم صداقت می کند.

ویژگی دوّم "خانه" این است که جایگاه دلبستگی است. وقتی مکانی برای تو از سایر مکانها متمایز می شود، و تو به آن دل می بندی، نسبت به آن غیرت می ورزی، و در حفظ و حراست آن می کوشی. 
 
انسانی که به این جهان گام می نهد، دست کم چهار خانه دارد:

خانه نخست انسان در این عالم، "آغوش مادر" و توسعاً دوران کودکی است. طفل در آغوش مادر احساس امنیت می کند، و بدان دلبسته می شود.

خانه دوّم، "وطن" یا سرزمینی است که در آن پرورده می شویم. البته در اینجا مفهوم "وطن" معنایی فراختر از خاک دارد. مفهوم "وطن" زبان و فرهنگی را هم که ما در متن آن پرورده می شویم، دربرمی گیرد. ما در بستر فرهنگ  خود و نیز در جهان زبانی مادری مان احساس امنیت می کنیم، چرا که هم گوشه و کنارهای آن زبان را نیک می شناسیم، و هم  می توانیم از آن برای بیان درونیات خود بهره بجوییم. وقتی که فرد با فرهنگ و زبان بیگانه سروکار دارد، همیشه گویی در مه قدم می زند، بدرستی نمی داند که در پس پیچ فلان تعبیر، لحن، کنایه یا تعبیر دقیقاً چه نهفته است. این ابهام  فرد را در وضعیت تردید، و سوءتفاهم مداوم نگه می دارد، و احساس امنیت و آرامش، و نیز امکان صداقت و آشکارگی را در او آسیب می زند.

خانه سوّم، "عشق" یا توسعاً "حضور محبوب" است. گاهی انسان در "وطن" و در حلقه همزبانان است، اما در غیاب محبوب خود را با جهان و جهانیان بیگانه می یابد. گوهر عشق "اعتماد" است. یعنی تجربه عاشقانه تجربه نوعی خویشتن سپاری پاکبازانه است، و این تجربه خطرخیر دست نمی دهد مگر آنکه اعتماد عمیقی در میانه پدید آمده باشد. ریشه این اعتماد هرچه باشد، وقتی که دست می دهد، حریمی سرشار از امنیت برای روح عاشق می آفریند. در فضای این امنیت است که روح عاشق گشوده می شود، و چهره ها و جلوه های نهان خود را بر معشوق (و در غالب موارد حتّی بر خود عاشق) آشکار می سازد. از همین روست که ارسطو دوست را "من دوّم" و مولانا یار را "آینه جان" می نامد. فراق محبوب می تواند فرد را در وضعیت تعلیق وجودی قرار دهد، یعنی مهمّترین رشته های تعلق، و پایه های ثبات و قرار وی را به لرزه بیفکند، و حس عمیق اضطراب و ناامنی را در وجود او برانگیزد. به همین اعتبار است که حضور معشوق را می توان "خانه" روح عاشق دانست.

و سرانجام خانه چهارم همان است که مولانا از آن به "نیستان" یا گاه "عدم" تعبیر می کند، یعنی دریای وجودی که بنیان هستی قطره آسای ما در رگ جویبارهای این عالم است. حقیقتی که در زبان فیلسوفان "بنیان وجود" و در قاموس دین از آن به "خداوند" تعبیر می شود. ما در این عالم، و در نحوه هستی غیر اصیل مان در واقع از آن دریا به دور افتاده ایم، و تمام پویه وقفه ناپذیر ما برای آن است که دوباره به آن "اصل" بازگردیم. به تعبیر قرآنی : "انا لله و انا الیه راجعون".

"غربت" به معنای دقیق کلمه عبارتست از "دوری از خانه" یا "بی خانمانی". مفهوم "غربت" عمیقاً با مفهوم "خانه" به هم پیوسته است.

                                                                            جهان دیدارها - آرش نراقی

نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 23:39 | لینک  | 

خدایا تو خیلی خوبی. خیلی.  

مرسی مهربون.

نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 2:32 | لینک  | 

امسال دلم خوش بود که دیگه به تاریکی عادت کردم و باهاش کنار اومدم. در عوض این هوای سرد امون آدمو می بره.  دمای هوای این روزهای فنلاند در مقایسه با چند سال اخیر بی سابقه بوده.  تا بالاتر از منفی ۱۰ رو تاب می آوردم. اما ۱۵- دیگه کار ساده ای نیست. اگه می شد بدون نیاز به چشم هم راهو پیدا کرد اون موقع دیگه چشم ام رو هم می پوشوندم اقلا عارف هم نشدیم یه طی الارض ی بکنیم و در چشم به هم زدنی برسیم دانشگاه. انسان هم  بود انسان های قرن پنجم و ششم.

 

نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 18:4 | لینک  | 

خدا پدر و مادر اسکایپ رو بیامرزه.

جون می ده برای تماس گروهی و حرف های خاله زنکی!

البته ما که خدا رو شکر  اهلش نیستیم

نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 13:46 | لینک  | 

اِ اِ اِ اِ

آخ آخ آخ آخ

واااااااااااااااااااااای ی ی ی 

دیدی چی شد؟

یادمون رفت. ۱۷ دی. ۶ ژانویه، روز ........

مبارک مبارک تولدش مبارک

نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 19:14 | لینک  | 

 

بیست - چایی - تاندون - ریوایزد - استر - علم - تی ام یو - سفره خانه - رُح - غیبت - خان بالا

 هله -  اسلوموشن - کباب تابه ای - اسکایپ - آفتابه - جهان - خط ولیعصر - هورمون - مسواک 

عقاب -  سویلی - قیمه خورون - جیگیلی - شیلا  - لاست - کنسل به توان ۳ - روشن -  دلمه 

کمبود خواب - بوستان ورشو - چه خریدی فاطمه ؟ - شایعه - وایرلس

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

 

پ.ن. این پست توسط اکرم و نسیم نوشته شده است.

نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 19:55 | لینک  | 

بابابزرگم رفت. دیگه نمی بینمش و دیگه صداشو نمی شنوم. دیگه نمی تونم بهش بگم بابابزرگ من اومدم اینجا که بمونم. دیدی چطوری اون ۲ ماه لعنتی تموم شد که همش بپرسی کی میای و همش جواب بشنوی ۲ ماه دیگه. دیدی چطوری شب چله امسال رو که به جای اینکه همه دور همی هندونه بخوریم، همه با همی برات نماز وحشت خوندیم. باورم نمیشه...  

از همین الان دلم تنگه...

کاشکی مطمئن بودم حداقل یه ذره از پاکی دلت و مهربونی قلبت رو تو وجود من کاشتی. تو معلم خوبی بودی تو اخلاق اما کاشکی من هم شاگرد خوبی بوده باشم. تو الان جات امن ه، خیلی امن. دیگه نه درد داری و نه ناراحتی. فقط ماها رو دلتنگ گذاشتی و رفتی...

نوشته شده توسط اکرم و نسیم در ساعت 10:29 | لینک  |